زمزمه های خودمونی
روزهای 21 سالگی - شاد با تجربه های متفاوت...
به مدت نا معلومی نیستم می خوام خودم رو توی زندگی گم کنم شاید برگردم شاید هم برنگردم شاید دوباره بنویسم شاید هم ننویسم شاید اینجا شاید یه جای دیگه نیاز دارم که فکر کنم به همه چیز و از همه مهمتر به خودم اینجا رو دوست داشتم یک سال براش نوشتم تجربه جالبی بود با آدم های دوست داشتنی آشنا شدم حالا وقتشه که یه مدت بهش استراحت بدم هرچیزی یه جا تموم میشه شاید هم اینجا داره به پایان خودش میرسه به هرحال به همه کسانی که به اینجا سر میزدن ، سر میزنم و براشون آرزوی شادترین ها رو دارم این شبها دعا کنیم و در کنارش اندکی تفکر به خدا به خودمان به آفرینش قدرش را بدانیم کاش میشد پوسته دین را شکافت و به عمقش رسید به نوری که درونش جای دارد غروب های رمضان برای من دلگیر است وقتی سفره ی افطار رو ی میز ه اما جایی برای من نیست دلم می گیره به خودم می گم فردا دیگه حتما اما نمی تونم اون چند روز که روزه داری رو حس کردم خیلی بهم فشار اومد خیلی یعنی دقیقاً از ١ یا ٢ بعد از ظهر بود که دیگه توان هر کاری از من سلب میشد گرسنگی نبود تشنگی هم نبود یه جور بی حالی ریشه ای بود بعد از افطار که حالم بد تر هم میشد تازه گی ها هوس یه کتاب خونه به سرم زده کتاب خانه ای که تمام کتاب هایش را خوانده باشم کتاب خانه ای بدون حسرت آدم ها هیچ وقت اون چیزی که هستن نیستن و این خیلی پیچیده است و همین کار رو برای شناخت آدم ها سخت می کنه کاش همه همون جوری بودن که واقعاً هستن امروز یه اتفاق قشنگ افتاد ، یه ملاقات جالب دیدار اتفاقی مامان با معلم کلاس اول خواهرم تو بانک البته این خانم معلم کلاس پنجم ابتدایی من هم بود اما مامان می گفت که منو یادش نبودهمنو خواهرام یه جا درس خوندیم آخه معلممون الان مدیر شده ، کلی پیشرفته شده واسه خودش امروز وقتی اینها رو میشنیدم یه دفعه دلم برای معلم ریاضی دوم راهنماییم تنگ شد به جرات می تونم بگم دوست داشتنی ترین معلمم دوره زندگیم بود همیشه بعد از مدرسه زنگ آخر با دوستم دم در مدرسه می ایستادیم تا معللمون بیاد تا کل راه تا خیابون اصلی رو با اون بریم چه روزهایی بود کاش دوباره می دیدمش دوستم چند وقت پیشا می گفت که ازدواج کرده و تو یکی از شهرهای جنوب زندگی می کنه امیدوارم هرجا هست موفق باشه دارم کم کم خوب میشم با هر چیزی همان زمانی که اتفاق افتاد روبه رو خواهم شد نه زودتر خوشبینی خیلی لذت بخشه اما آسون نیست ولی چه لذتی داره وقتی عادت بشه هر لبخند برابر ٣ دقیقه ترشح هورمون شادی بخش است بخندیم لطفاً لبخند میزدم و فقط آرام آرام صلوات می فرستادم دست خواهرم در دستم بود دستش را فشار دادم که یعنی من این جام چقدر این حس امید دادن زیباست با اینکه از او کوچکترم اما خیلی لذت داشت مامان هم لبخند میزد که یعنی چیزی نیست زودتر از ما فهمیده بود من اما چنان خودم را داخل تلوزیون برده بودم که فقط آخرش را فهمیدم همان لحظه ای را که آرام آرام تاب می خوردیم و لوستر روی سقف هم همراهیمان میکردگرچه از سکوتی که برای یک لحظه در اتاق پیچیده بود باید می فهمیدم که خبری هست تمام قول هایم به خدا یادم آمد همان ها که فراموششان کرده بودم یعنی فراموشم شده بودندفقط در یک لحظه خیلی کوتاه بود وقتی تمام شد هنوز لبخند میزدم و حتی کشدار تر از قبل و تمام شد خدارو شکر را از همه بلند تر گفتم نه این که نترسیده باشم ، ترسیده بودم بیشتر اما باورش نکرده بودم حس تاب خوردن جالبی بود تا به حال روی مبل خانه تاب نخورده بودم زمانی که ایستاد نفس راحتی کشیدم هنوز فرصت داشتم..... همه چیز فقط در یک لحظه است کی میدونه یک دقیقه بعدش چه میشود هیجان زندگی هم به همین است از خدا می خواهم آنچه را که شایسته توست به تو بدهد نه آن چه را که آرزو داری زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار شدیداً دچار سندروم خواب شدم این چند روزه. علتش رو هم نمی دونم شاید به خاطر کم خونی باشه ولی هرچی که هست خیلی لذت بخشه هی بیدار می شم بعد دوباره می خوابم می خوابم چون دیگه همچین فرصتی دست نمی ده مهر که بیاد و دوباره برم دانشگاه دیگه فرصت خوابیدن بدون دغدغه رو ندارم البته خیلی دوست دارم مهر زودتر برسه آخه این جوری نظم زندگیم بهتر میشه . دلم واسه راه دانشگاه و اون شیرکاکائوهایی که نصفه نیمه سر میکشدم تنگ شده .واسه روزهایی که زودتر از خورشید بیدار میشدم واسه همون پروجه هایی که کلی سرش حرص خوردم آخرش هم نمره اش رو نگرفتم. خوابیدن بدون خواب دیدن رو خیلی دوس دارم البته نمیشه که خواب نبینی ، خواب میبینیم اما یادمون نمی مونه و همین خیلی خوبه چون وقت هایی که کابوس میبینم گاهی تا چند وقت ادامه داره و خواب خوب هم که کلاً ضدحاله چون به اوج خواب که میرسی یک نفر یهو از خواب بیدارت می کنه یا اینکه خودت جنبه خواب و رویای قشنگ نداری یه مرتبه از خواب میپری خلاصه که همون خواب نبینم بهتره من یه سایت باشگاه مهندسان رو ازگودر می خونم عضوشم هستم ولی بیشتر می خونش تا فعالیت دیگه خلاصه که امروز یه خبری خوندم اونجا خیلی جالب بود در مورد آقایون اون هم اینکه خانم های زیبا ، سلامتی اقایان را به خطر میاندازند حالا این هورمونی که باعث این استرس میشه هورمون کورتیزوله که مقدار کم و طبیعیش برای بدن خیلی مفیده اما اگه ترشح این هورمون زیاد بشه و در سطح بالا هم بمونه سیستم ایمنی رو هدف می گیره و باعث استرس مزمن میشه و درنهایت هم این استرس مزمن می تونه منجر به بیماری های قلبی و دیابت و فشارخون بالا و ضعف ماهیچه ها بشه حالا همه این ها رو گفتم که بگم : آقایونی که برای تصویب ل.ایحه حمایت از خانواده در ضمن یادمون هم بشه که استرس مادر بیماری هاست یعنی این چندتایی که نام برده شد فقط برگ سبزی است تحفه درویش یعنی اینکه کلاً حواس تون جمع باشه از من گفتن بود دو شبه که می خواستم بیام یه چیزی بنویسم و برم اما نشد هر دو شب هم زودتر از موعد مقرر خوابم برده بود نمی دونم چه مرضی دارم که باید شب قبل از خواب حتما ً تو تختم کتاب بخونم و ۴٠چراغ و همشهری جوان ورق بزنم و بعدش دو خط تو دفترچه روزانه ام بنویسم البته اگه یادم بمونه بعد گوشیم رو چک کنم که اس ام اسی یا زنگی نداشته باشم بعدشم ساعتش رو کوک کنم و بعدش بخوابم اما یک دفعه نیمه شب از صدای افتادن کتابم روی زمین از خواب بپرم بعضی شبها انقدر روی تختم شلوغ میشه که جا نیست برای خواب وقتی هم که می خوابم همش مواظبم که برگه های مجله ها یا کتابم خدای نکرده تا نشن .... سریال های ماه رمضون رو جسته گریخته دیدم و از هیچ کدومشون هم خوشم نیومد البته خدا رو شکر این تابستونی به خودم قول داده بودم که لاست رو ببینم اما فرصت نشد یعنی حسش نیومد . آدم سریالی نیستم من قبلاً ها فکر می کردم که هستم ولی الان میبینم که نه .یه جورایی میترسم شروعش کنم بعد نتونم ازش دل بکنم همین طور هی بیبینمش تا آخر بعد از کار و زندگیم بیفتم دیشب دچار یاس فلسفی شده بودم همش به خودم می گفتم چرا من تو این ٢٠ سال زندگیم هیچ کاری نکردم که الان بتونم بهش افتخار کنم . یه دختر معمولی بودم مثل خیلی های دیگه فقط یه ذره کوچولو کتاب خوندم همین وگرنه هیچ کار شاق دیگه ای تو زندگیم انجام ندادم گاهی توقعم از خودم خیلی زیاد میشه یعنی فاصله بین خود واقعیم و خود ایده آلی به شدت زیاد میشه و این حالم و بد میکنه گرچه نمی ذارم زیاد طول بکشه چون که یه جا خوندم که اگه این احساس کنترل نشه باعث افسردگی شدید میشه تو همین حال و احوال بودم که یک دفعه یاد آرزوی سن ۴٠ سالگیم افتادم آرزویی که اون موقع بهترین وقت برای برآورده شدنشه . این آرزو آخرین آرزومه همین طور بزرگترین آرزومم هست یعنی وقتی به این آرزوم رسیدم دیگه جدی جدی هیچ چیزی از خدا نمی خوام یعنی نه این که نخوام می خوام ولی دیگه به این بزرگی نیست . و این فکر دوباره حالم و خوب کرد البته راه درازی تا اون موقعه در پیشه و مسیر هم پر پیچ و خمه ولی دارم تلاش می کنم آدم روزهای سخت باشم خسته خسته خسته ام بلاخره مجبور شدم که برم ، یعنی اگه نمیرفتم دیگه خیلی زشت بود چون خیلی بهم اصرار کردن ولی یه اصل رو فهمیدم : از این به بعد اگه خیلی بهم اصرار کردن انجامش نمی دم رفتم زادگاه مامانم رو دیدم یه روستای کوچیک تو مشهد خیلی جای دنجی بود مامانم کلی از خاطراتش برام تعریف کرد از دوستاش ، مدرسه اش خونشون .جلوی خونشون یه باغ بوده پر از درخت سپیدار اما حالا بعد ۴٠ سال دیگه هیچی از اون باغ باقی نمونده بوده کل درخت ها رو نابود کرده بودن فکر کن حتی اگه یه دونه از اون درختها باقی می موند چی میشد . ، مسیر رودخونه هم عوض شده بود از دست این انسان ولی کوه ها سرجاشون بودن هم چنان و قشنگ ترین قسمتش هم همون کوه هاش بود. یه عالمه گله گوسفند دیدم جالب بود ولی قسمت بد ماجرا غذا بود یک روز و نیم اونجا بودیم و غذا همش گوشتی بود و من اصلاً بهم نچسبید . گوشت خور نبودم من آخه .یه جای دیدنی دیگه هم داشت اونجا اون هم یه چشمه کوچیک تو دل کوه بود که آب قطره قطره ازش بیرون میرخت و زیرش یه تکه سنگ بود که به خاطر نفوذ آب به داخلش شبیه کاسه شده بود البته شنیدن کی بود مانند دیدن . خودم که قسمت نشد ببینم چون آفتاب آنقدر تند بود که اگه می خواستیم یک ساعت زیر آفتاب پیاده روی کنیم و از کوه بریم بالا دیگه هیچی ازمون نمی موند . اونجا با خودم فکر می کردم یه روزی هم میرسه که من پیر میشم برمی گردم به گذشته و کلی خاطره تعریف میکنم ولی هیج جا شهر خودم تهران نمیشه. یک عدد تارموی گندیده ی تهران رو من به هیج کجای جای دنیا نمی دم .با این که دوس دارم مهاجرت کنم اما مطمئنم که یه روز دوباره برمیگردم همین جا با اینکه به خاطر بروز یه سری مسایل شخصی اونقدر ها بهم خوش نگذشت یعنی اصلاً خوش نگذشت ولی دیگه چاره ای نبود باید به خاطر یه نفر می رفتم .... اندرباب تمرین خنده رویی : می خندیـــــــــــــــــــــــــــم.... 



یعنی اینکه وقتی آقایون با خانم های زیبا برخورد می کنند سطح هورمون اونها تا حدی افزایش پیدا میکنه که باعث آسیب رسانی به قلب میشه و این استرسی که بهشون وارد میشه دقیقاً برابر اثریه که در صورت افتادن از درخت بهشون دست میده.
( جداً چه اسم مسخره ای هم روی لایح.ه/اشون می ذارن ) که به موجب اون اجازه دارین حتی بدون اجازه همسر اولتون هم تجدید فراش داشته باشین خیلی دعا می فرمایید یه ذره بیشتر فکر کنید چون اولین کسی که در معرض این استرس قرار میگیره خودتون هستید و سکته قلبی چنان گریبانتون رو میگیره که گوشه بیمارستان می افتید و دیگه کسی نیست یه لیوان آب دستتون بده چه برسه به قرص هایی که باید سر وقت خورده بشه .

| Design By : Night Melody |
